Wednesday, April 22, 2009
Tuesday, April 14, 2009
The Alley

a moonlit night, once again
Through the alley, I wandered, without you.
My body, an eye gazing in search of you.
My soul, a cup teeming with anticipation
Of seeing you,
Now, I became the mad lover, anew!
Deep in my soul’s treasure-chest,
A flower, your memory, gleaming.
The garden of a thousand memories, smiling.
The scent of a thousand memories, beaming.
That night, I recalled,
Through the alley, we wandered, side by side.
Wings wide-open, in cherished solitude, soaring.
For a time, by the brook, resting.
You, all the world’s secrets in your black eyes,
I, by your glances, mesmerized.
Clear skies, quiet night,
Faith smiling, time tame.
Moonlight, grapes pouring down into the water.
Tree branches, fingers reaching up to the moon.
The night, the meadow, flowers and rocks,
Silently charmed by the nightingale’s song.
Your words of warning, I recalled,
Avoid this love!
Behold this brook for a while!
Water mirrors timid love.
Today, you care for a glance of your lover,
But, tomorrow, your heart will belong to another.
Leave this town,
Forget this love.
How would I avoid this love,
I do not know how, I said.
How would I leave your side,
I can not now, nor ever, I said.
That first day, my heart became a bird of desire.
Like a dove, I perched on your roof,
Rocks, you cast at me,
I did not fly away.
I did not fall apart.
A prairie deer am I, you the hunter.
Round your traps I wander and wander,
For to be captured by you, to surrender.
How would I avoid this love,
I do not know how, I said.
How would I leave your side,
I can not now, nor ever, I said.
From a branch, a teardrop, falling.
A bitter moan, an owl, flying.
Tears in your eyes, gleaming.
Moon, at your love, beaming.
You fell silent, I recall.
Covered by a blanket of gloom,
I did not fly away.
I did not fall apart.
Many a night have passed in melancholy darkness.
You have abandoned your tormented lover.
You would not set foot in that alley again.
Oh, but how, but how,
Through the alley, I wandered, without you.
كوچه

بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خندي
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه، محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
از اين عشق حذر كن
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن
آب، آيينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
Sunday, April 12, 2009
!!من آزادم
نمیدونم چرا انقدر خودم را دست کم گرفته بودم،و تحت تاثیر حرفهای پوچی قرار گرفته بودم که خودم در ۴ سال گذشته با پوزخندی از کنارش میگذشتم بدون ذرهای توجه به بیهودگی این موضوع... یادم هست زمانی که خودم را دریفته بودم که میخواهم از پوچ بودن و خالی بودن فرا تر بروم و رفتم، قدمهایم را یکی بد از دیگری آهسته و پیوسته با دقت کامل برداشتم... شناختن خویشتن، رسیدن به یک انقلاب فکری در ذهن خویشتن.و بعد پی بردن به ساختار ذهنی، خللاقیت... رسیدن به مرحلهٔ تکامل انسانی، هنر شعر و ادبیات بیانه اندیشهٔ خلاق یک انسان مسعول که میخواهد که عشقهایه توخالی و دوست داشتنهایه پوشالی را بیرون بریزد و زندگی را دوست بدارد، صورتهای بزک کرده که بیشتر شبیه به اسباب بازیهایه پشت ویترین اسباب بازی فروشی بود را نمیخواست، میخواست به یک حقیقت پی ببرد و آن تکامل خویشتن انسان بود...ولی دیر زمانی بود خودم را باخته بودم، کششی عجیب به روزمرگیهای انسانهای سطحی که چون کرمهایه زیر سنگ در هم لول میزنند خودم را همرنگ و هم سطح آن جماعت میدیدم.. امروز دوباره بیدارم، هردو را دیدم و دریافتم گرچه سختی و تنهایی بخشی از ساختار هویت انسان مسعول است، اما هرچه هست، به از روزمرگی و درماندگی در احساسهای پوچ و کاذب هست. چرا که زندگی رنگ و بوی دیگر دارد.تجربه کردم زندگی خالی از انسانیت را، عشقهای تو خالی را، هوسهای پوشالی را، ماله خودتان
من آزاد و باز هم آزاد بدون هرگونه تکبر و غرور کاذب به دنبال زندگی خواهم رفت حتا اگر تنها
من آزاد و باز هم آزاد بدون هرگونه تکبر و غرور کاذب به دنبال زندگی خواهم رفت حتا اگر تنها
Subscribe to:
Posts (Atom)